X
تبلیغات
زولا

اشعار محمد مختاری

شنبه 8 اردیبهشت 1397 ساعت 01:00

اشعار محمد مختاری

اشعار محمد مختاری ،اشعار محمد مختار عبدون،اشعار محمد مختار،شعر محمد مختار عبدون،قصائد محمد مختار عبدون،شعر محمد مختاری،شعر محمد مختاری،شعر محمد مختار عبدون،شعر محمد مختار،دانلود کتاب شعر محمد مختاری،شعر نزدیک شو محمد مختاری،شعر های محمد مختاری

اشعار محمد مختاری

در این مطلب از سایت جسارت بهترین اشعار محمد مختاری را در بخش اس ام اس شعر برای شما تهیه کرده ایم .امیدواریم مورد توجه شما عزیزان قرار گیرد

پیشانی از هجوم وقاحت کبود می‌شود

وقتی که بر مزار شهیدان عبور می‌کنند

وقتی که سینهٔ هوا را می‌شکافند

و باد جامه‌هاشان

بر شعار دیوارها

می‌دمد.

اینان که جامه‌های عزا را به‌عاریت

پوشیده‌اند

از قعر چشم خلق

میراث روشنای شهیدان را

بیرون می‌کشند

گـُل در نهیب تند گلوله شکفت

و اکنون کنار سنبله‌ها

اندام‌های کاکتوسی

سر بر کشیده‌اند.

کلپاسه‌های فربه از سوراخ‌های بیم

در هرم انقلاب خلایق

بیرون خزیده‌اند

وز شانه‌های مردم بالا می‌آیند.

و موج می‌زنند

در آفتاب پیروزی.

خورشید در تلآلؤ اندام‌های حمق

سرافکنده می‌رود.

بازارها که پارچه‌های بلند را

حرّاج کرده‌اند

فوج بلند جامگان را

در‌ چشم آفتاب می‌گردانند

و روز

بر انحنای تند شرارت افول می‌کند. بر چشم‌ها سیاه می‌کشند.

بر قلب‌ها سیاه می‌کشند.

بر شانه‌ها قساوت را می‌گردانند.

و سفره‌ها را

بر گردهٔ خلایق

پهن می‌کنند

خونابهٔ فشردﻩٔ گنجشک‌ها را در هاون

سر می‌کشند

تا باه‌شان بیفزاید.

و سنگ‌های گورستان را آذین می‌بندند

و نام‌های شهیدان را بر تریج قبا

می‌دوزند

اشعار محمد مختاری

کسی نیاستاده است آنجا یا اینجا

پس کجای لبت آزادم کند؟

دو نقطه از هیچ جا تا چشم

که جابه‌جا شده است اما

سایه‌ی بلندم را می‌بیند

که می‌کِشد خود را همچنان بر اضطرابش

شمال، قوسِ بنفشی‌ست تا جنوب

در ابر و مرغ دریایی موجی به تحلیل می‌رود

و آفتاب تنها چیزی که تغییر کرده ‌است

لبت کجاست؟

صدای روز بلند است اما کوتاه است دنیا

درست یک واژه مانده‌ است تا جمله پایان پذیرد؛

و هر چه گوش می‌سپارم تنها

سکوت خود را می‌آرایم

و آفتابِ لبِ بام هم‌چنان سوتش را می‌زند

شکسته پل‌ها پشتِ سر

و پیش رو

شن‌هایی که خاکسترِ جهان است

غروبِ ممتد در سایه‌ی دُرون جا خوش کرده است

و شب که تا زانو می‌رسد تحمل را کوتاه می‌کند.

چگونه است لبت؟

که انفجار عریانی، سنگ می‌شود در بی‌تابی‌های خاموش

هوای قطبی انگار

فرش ایرانی را نخ‌نما کرده است

نشانه‌یی نیست

نگاه می‌‌کنم

اگر که تنها آن واژه می‌گذشت

به طرفه‌العینی طی می‌شد راه

کودک بازمی‌گشت تا بازیگوشی

و در چهارراه دست می‌انداخت دور گردنت

لبت کجاست؟

که خاک چشم به راه است…

اشعار محمد مختار

نرفته باز میائی

       و چرخ می خوری و آفتاب پاییزی

       نشان پروازت را

       بر خاک

       چون نقطه ای کمرنگ

       و دور می یابد.

       چه تنگ حوصله است آسمانت

       که سایه ی برگی لرزان می پوشاندت

       نگاه کن

       نگاه استوایی

       تمام قاره ها را گرم کرده است

       و آن زمان که در اقصای نور

       ستاره ای دنباله دار

       مدار عالم را می گسترد.

       همین تویی که در این دایره

       مجال کوتاهت را دوره می کنی

       وبال می زنی و چشم هایت

       از گشتن

       درون تیرگی و خون و باد

       می لرزد.

       دمی به جانب دریا نگاه کن

       کلنگ ها پیکان پر درخشش پروازشان را

       به جانب افق دوردست رها کردند

       کنار نیزاران

       خاکستر سپیدی موج می زند

       و ساعتی دیگر

       کبودی خاموش

       تمام نیزاران را

       می پوشاند

       و آخرین بال

       به سینه افق دوردست

       فرو می رود.

       دمی نمی گذرد

       که شامگاه خسته ی پاییزت

       می بیند

       کزین مدار فراتر نرفته

       دوارت

       فرود آورده است

       و بال هایت را

       خاک و باد

       به بازی

       گرفتند.

شعر نزدیک شو محمد مختاری

دستی به نیمه تن خود می کشم

چشمهایم را می مالم

اندامم را  به دشواری به یاد می‌آورم

خنجی درون حنجره ام لرزشی خفیف به لب هایم می دهد

نامم چه بود؟

این جا کجاست؟

دستی به دور گردن خود می لغزانم

سیب گلویم را چیزی انگار می‌خواسته است له کند

له کرده  است؟

در کپه ذغاله به دنبال تکه ای آینه می‌گردم

چشمم به روی دیواری زنگار بسته می‌ماند

خطی سیاه  و محو نگاهم را می‌خواند:

«آغاز کوچه های تنها

و مدخل خیابان های دشوار

تف کرده است دنیا در این گوشه خراب

و شیب فاضلاب های هستی انگار  این جا

پایان گرفته است»

باد عبور سال هائی که از این جا گذشته است  اندامم را می‌برد

و سایه ای کرخت و شرجی درست روی سرم افتاده است.

سنگینی پیاده رو از رفتن بازم می‌دارد

می‌ایستم کنار ساختمانی که ناتمام ویران شده است

خاکستر از ستون های سیمانی

افشانده می‌شود بر اشیاء کپک زده

از زیر سقف سوراخی گاهی سایه ای بیرون می‌خزد

خم می‌شود به سوی گودالی

که در کف اش وول می‌خورند سایه های نمور گوش ماهی ها

دستی به سوی سایه دیگر دراز می‌شود

و محو  می‌گردد

در سایه  بلند جرثقیلی  زنگ زده

و حلقه طنابی درست روی سرم ایستاده است

در انقباض ناگهانی

دردی کشیده می‌گذرد از تشنج خون

 انگار چشم هایم

آن جا به روی سیم های خاردار پرتاب شده است.

نیمی از این تن

اکنون آشناست.

نیم دیگر

آن سایه شکسته است که دوران انحلالش

پایان  گرفته است.

تنها نیاز تاریکی را به خاطر می آورم

مثل پوستی هنوز بر استخوان کشیده  و

چهره اش در نیمی از چهره زمین

گم گشته

تا آدمی تنزل یابد به ناگزیرترین شکل خویش و

نیم سایه گرسنگی تنش را چون کسوف دایم بپوشاند

و هر زمان که چشمانش فرو می‌افتد

بر نیم آفتابی ذهنش

چشم بندی بر تلالو خونش ببندد

سرنگونش آویزند

در چاه های شقاوت:‌

حس کبود غار که تنهامان  نگذاشته است از سایه ای به سایه و

چاهی به چاه و

ریشه های ظلمت را گره زده ست به گیسوان مان

«گیسوی کیست این که به زنگار می زند؟

وز سیم خاردار

آویخته است؟‌»

گام ها از پی هم می رسند

تخت کبود و قوس  درد که تو در تو فرو می آید پر شتاب و

کلاف عصب را برش می زند

در کف پا و

زیر چشم بند فرو می‌رود

خون و لعالب دندان های هم را حس می‌کنیم از کهنه پاره  ای خشکیده

که راه های صدا را نوبت  به نوبت در دهان هریکمان بسته است و جیغ ها

برمی‌گردد

تا سرازیر شود به درون

آماس می‌کند روح و تاول بزرک می‌ترکد در خون و ادرار

از نیم سایه ای که فرو افتاده است بر خاک

دستی سپید ساق عفن ر ا می برد و می اندازد در سطل زباله.

گنجشک های سرگردان

دیگر درنگ نمی‌کنند

بر سیم ها که رمز شقاوت را می‌برند

و عابران – که اکنون کم کم می‌بینمشان –  می آیند و می روند

نه هیچ یک نگاهی می‌اندازد

نه هیچ یک دماغش را می‌گیرد

و تکه ای از آفتاب انگار کافی است تا از هم بپاشند

هم ذاتی عفونت و وحشت که سایه ای یگانه پیدا می‌کنند

تابوت ها که راه گورستان را

تنها

می پیمایند

و این خیابان دراز که غیبتش را تشییع می‌کند.

-« آه آن نیمه ام کجاست؟

تا من چقدر گورستان باقی است؟»

گودال ها چه زود پر شد

از ما که از طناب ها و آمبولانس ها یکدیگر را پائین

می‌آوریم

حتی صدای هیچکس را انگار نشنیدم

تا آمدی و ایستادی روزی بر سینه بیابانی

و از تشنج خونت آوائی برخاست

که یک روز در تنم

پیچیده بود و تاول را ترکانده بود.

اشعار محمد مختاری

بیشتر بخوانید :

شعر در مورد بدهکاری

شعر در مورد باجناق

شعر در مورد آه مظلوم

شعر در مورد اعتکاف

شعر در مورد بدگمانی

شعر در مورد اصل و نسب

سه‌شنبه 4 اردیبهشت 1397 ساعت 02:55

شعر در مورد اصل و نسب

شعر در مورد اصل و نسب ,شعر درباره اصل و نسب,شعر در مورد اصل و نصب,شعر اصل و نسب,شعر مایه اصل و نسب در گردش دوران,شعر درباره اصل و نسب,شعر در مورد اصل و نسب,شعر مایه اصل و نسب,شعر مایه اصل و نصب در گردش دوران زر است,شعر مایه اصل و نسب در گردش دوران زر است,شعر در مورد اصل و نصب,شعر مایه اصل و نصب,شعر مایه اصل ونصب درگردش دوران زر است

شعر در مورد اصل و نسب

در این مطلب سعی کرده ایم حدود 100 شعر از اشعار زیبا را در مورد اصل و نسب برای شما تهیه نماییم.برای دیدن این اشعار به ادامه مطلب مراجعه نمایید

زاده علم موالیدش جهان ما و طبن

(لم یلد لم یولدش) آئینه اصل و نسب

از تصنع گر همه ما و تو آرد بر زبان

میم و نون دارد همان شکل کشاد و بست لب

شعر در مورد اصل و نسب

آراست نسب نامه خود را به دو مطلع

هر کس نسب خویش مزین به حسب کرد

در خلوت خورشید ز خمیازه آغوش بیطاقتی

صبح مرا مست طلب کرد

شعر درباره اصل و نسب

رساند جوهر تیغش نسب را

به صلب ذوالفقار شاه مردان

اگر بر کوه آهن حمله آرد

شود چون قطره سیماب لرزان

شعر در مورد اصل و نصب

هر طایفه با قومی خویشی و نسب دارند

من با غم عشق تو خویشی و نسب دارم

بیرون مشو از دیده ای نور پسندیده

کز دولت نور تو مطلوب طلب دارم

شعر اصل و نسب

از سرمجموع اصل مگذر

کاین اصل جدا جدا چه دارد

این کاه سخن دگر مپیما

بندیش که کهربا چه دارد

شعر مایه اصل و نسب در گردش دوران

چو اصل رنگ بی رنگست و اصل نقش بی نقشست

چو اصل حرف بی حرفست چو اصل نقد کان اینک

تویی عاشق تویی معشوق تویی جویان این هر دو

ولی تو توی بر تویی ز رشک این و آن اینک

شعر درباره اصل و نسب

چون بی سبب خلیفه نسب بودم، از قدیم

تخت سخن گرفتم و افسر به من رسید

در قلب گاه نطق چو کردم دلاوری

میر سپاه گشتم و لشکر به من رسید

شعر در مورد اصل و نسب

نی قابل عجزیم نه مقبول تعین

از ننگ بآدم که رساند نسب ما

پیداست که جز صورت عنقا چه نماید

آئینه ندارد دل (بیدل) لقب ما

شعر مایه اصل و نسب

جهان قلمرو اظهار بی نیازیهاست

کدام ذره که او نیست آفتاب نسب

سر از ره تو چسان واکشم که بی قدمت

رکاب با دل سنگین تهی کند قالب

شعر مایه اصل و نصب در گردش دوران زر است

دستت ببازوی نسب مرتضی قوی

تیغ ترا همین حسب ذوالفقار فتح

یک غنچه غیر گل نتوان یافت تا ابد

در گلشنی که کرد حقش آبیار فتح

شعر مایه اصل و نسب در گردش دوران زر است

ز تو تا غیر تو فرق است ارچه

نسب از آدم دارند به ذات

گرچه هر دو ز جلبت سنگند

فرق باشد ز منی تا به منات

شعر در مورد اصل و نصب

وآن کس که به تو رسد مرا گوید

کو مهر تب تو بر دو لب دارد

بس تاریک است روز خاقانی

مانا که ز زلف تو نسب دارد

شعر مایه اصل و نصب

وقت آن کز نسب نهد خود را

از ملایک نهد نه ز آدمیان اول

از شیر سرخ لاف زند

پس درآید سگ سیه ز میان

شعر مایه اصل ونصب درگردش دوران زر است

به نسبت از تو پیمبر بنازد ای سید

که از بقا نسب ذات توست حاصل ازو

عزیز ز تو کس نیست بر پیمبر از آنک

سلاله گل اوئی و لاله گل او

شعر در مورد اصل و نسب

اگر در هنرها

هنر دیدمی

به خاقانی

آن را نسب کردمی

شعر در مورد اصل و نسب

بیشتر بخوانید :

شعر در مورد بذل و بخشش

شعر در مورد بله برون

شعر در مورد خمس

شعر در مورد خلاقیت

شعر در مورد شیعه

شعر در مورد پشت سر حرف زدن

سه‌شنبه 28 فروردین 1397 ساعت 12:13

شعر در مورد پشت سر حرف زدن

شعر در مورد پشت سر حرف زدن ,شعر درباره پشت سر حرف زدن,شعر برای پشت سر حرف زدن,شعر در باره پشت سر حرف زدن,شعر با پشت سر حرف زدن,شعر درمورد پشت سر حرف زدن,شعر با کلمه پشت سر حرف زدن,شعر با کلمه ی پشت سر حرف زدن,شعری در مورد پشت سر حرف زدن,شعری درباره پشت سر حرف زدن,شعر درباره ی پشت سر حرف زدن,شعر کودکانه در مورد پشت سر حرف زدن,شعر مفهومی در مورد پشت سر حرف زدن,شعرهای کودکانه در مورد پشت سر حرف زدن

شعر در مورد پشت سر حرف زدن

در این مطلب سعی کرده ایم حدود 100 شعر از اشعار زیبا را در مورد پشت سر حرف زدن برای شما تهیه نماییم.برای دیدن این اشعار به ادامه مطلب مراجعه نمایید

 تحقیرت هم کنم

کافـــی نیست

تفریقت میکنم

از تمام زندگی ام

شعر در مورد پشت سر حرف زدن

یه زمانی می گفتن

از تو چشماش میشه فهمید

راست میگه یا دروغ …

اما حالا دیگه اینقدر توانمند شدن بعضیا

که با چشمشونم دروغ میگن …

شعر درباره پشت سر حرف زدن

عشق هایت را مثل

کانال تلویزیون عوض می کنی

و افتخار می کنی،

که عشق برایت این چنین است !

و من می خندم …

به برنامه هایی که هیچکدام ،

ارزش دیدن ندارند . . .

شعر برای پشت سر حرف زدن

قرار نیست که همیشه من خوش باشم …

دیروز من خوش بودم از اینکه در کنارت بودم …

امروز دیگری خوش است برای با تو بودن …

و فردا یکی دیگر…

از تلاش دست نکش عزیزم

که چشم ملتی به توست …

تو می تونی …

شعر در باره پشت سر حرف زدن

من دلم گرم تو بود ،

تو سرت گرم دلم …

شعر با پشت سر حرف زدن

“حوا” که باشی

بعضی ها “هوا ” برشان می دارد

که “آدمند ” !!!

شعر درمورد پشت سر حرف زدن

بــــــــــــــــــعضی ها را دَر جوب بایــَد شــُست

تــا لــَجن ها هَمه خوشحــال شــَوند کــه

کــَـثیف تـــَر اَز خوُدشــان هَم هــَست . . .

شعر با کلمه پشت سر حرف زدن

دنیا رو می بینی ؟

حرف حرف میاره ، پول پول میاره ، خواب خواب میاره …

ولی محبت خیانت میاره !

شعر با کلمه ی پشت سر حرف زدن

نه حرفی برای گفتن …

نه امیدی برای ماندن …

نه پایی برای رفتن …

نه تمایلی برای دوباره ساختن …

تو از اول هم هیچ نداشتی !

شعری در مورد پشت سر حرف زدن

کاش یاد تو

به سان فلفلی زیر بینی

که تحریکت میکند عطسه کنی،

قلبم را تحریک میکرد

تا هرآنچه از تو در قلب دارم

بیرون بریزد . . .

شعری درباره پشت سر حرف زدن

گاهی به بعضیا باید بگی عزیزم

اگه برام بزرگ شده بودی

فقط به خاطر خطای دیدم بود

میدونی که من

آستیگماتم

شعر درباره ی پشت سر حرف زدن

داور قلبم نه سوت دارد

نه کارت قرمز…

راحت باش…

تا دلت می خواهد خطا کن

سکوت میکنم باز هم سکوت میکنم

شعر کودکانه در مورد پشت سر حرف زدن

این روزها جای خالی ” تـو ” را

با عروسکی پر می کنم

همانند توست مرا ” دوست ندارد ”

احساس ندارد !

اما هر چه هست

” دل شـکـســتـن ” بلد نیست

شعر مفهومی در مورد پشت سر حرف زدن

دل من تنها بود …

دل تو اما نه …

آفرین بر دل پر مشغله ات …

کز سر لطف با دلم بازی کرد …

شعرهای کودکانه در مورد پشت سر حرف زدن

گفتم فراموشت میکنم !

گفت نمیتونی …

رفت ، بعد از یه مدت برگشت ؛

گفت دیدی نمیتونی ؟

گفتم شمــــــا ؟

شعر در مورد پشت سر حرف زدن

بیشتر بخوانید :

شعر در مورد داعش

شعر در مورد زخم زبان

شعر در مورد رخ یار

شعر در مورد رودخانه

شعر در مورد زندان

شعر در مورد ادب

جمعه 24 فروردین 1397 ساعت 09:42

شعر در مورد ادب

شعر در مورد ادب,شعر در مورد ادب و تواضع,شعر در مورد ادبیات بومی,شعر در مورد ادبیات بومی ایران,شعر در مورد ادبیات,شعر در مورد ادبیات فارسی,شعر در مورد ادبیات بومی,شعر در مورد ادبیات ایران,شعر در مورد ادب و تربیت,شعر در مورد ادبیات بومی شیراز,شعر کودکانه در مورد ادب و تواضع,شعر درباره ادب و تواضع,شعر کودکانه درباره ادب و تواضع,شعری در مورد ادب و تواضع,شعر کوتاه در مورد ادب و تواضع,یک شعر در مورد ادب و تواضع,شعر و داستان در مورد ادب و تواضع,شعری درباره ادب و تواضع,شعر درمورد ادب تواضع,شعر در مورد ادبیات بومی اصفهان,شعر در مورد ادبیات بومی تبریز,شعر در مورد ادبیات بومی مازندران,شعر در مورد ادبیات بومی از فردوسی,شعر در مورد ادبیات بومی بوشهر,شعر در مورد ادبیات بومی گیلان,شعر در مورد ادبیات بومی اذربایجان غربی,شعر درباره ادبیات بومی ایران,شعری درباره ادبیات بومی ایران,شعری درباره ی ادبیات بومی ایران,شعری در مورد ادبیات بومی ایران,شعر کوتاه در مورد ادبیات بومی ایران,شعر هایی در مورد ادبیات بومی ایران,شعری کوتاه در مورد ادبیات بومی ایران,شعری کوتاه درباره ادبیات بومی ایران,شعری در مورد ادبیات فارسی,شعر درباره ادبیات فارسی,شعری در باره ادبیات فارسی,یک شعر در مورد ادبیات فارسی,شعر فردوسی در مورد ادبیات فارسی,شعر فارسی در مورد ادبیات بومی,شعر کوتاه درباره ادبیات فارسی,شعری در مورد ادبیات بومی,شعر درباره ادبیات بومی,شعر ادبی در مورد ایران,شعری در مورد ادبیات ایران,شعر در باره ادبیات ایران,شعری در باره ادبیات بومی ایران,شعری درباره ادبیات ایران,شعر در مورد ادب و احترام,شعری در مورد ادب و احترام,شعری در مورد ادب وتربیت,شعر درباره ادبیات بومی شیراز,شعری درباره ادبیات بومی شیراز

شعر در مورد ادب

در این مطلب سعی کرده ایم حدود 100 شعر از اشعار زیبا را در مورد ادب برای شما تهیه نماییم.برای دیدن این اشعار به ادامه مطلب مراجعه نمایید

از خدا خواهیم توفیق ادب
بی ادب محروم ماند از لطف رب
بی ادب تنها نه خود را داشت بد
بلکه آتش در همه آفاق زد

شعر در مورد ادب

از ادب پرنور گشته‌ست این فلک

وز ادب معصوم و پاک آمد ملک

بد ز گستاخی کسوف آفتاب

شد عزازیلی ز جرات رد باب

شعر در مورد ادب و تواضع

با ادب باش که تکلیف جوانان ادب است

فرق  مابین بنی آدم وحیوان  ادب است

شعر در مورد ادبیات بومی

راحتِ روح زنان،زینت مردان ادب است

باادب باش که سرمایه ی خوبان ادب است

شعر در مورد ادبیات بومی ایران

باادب باش که اندرهمه جا یابی راه

در قیامت نشود روی سفید تو سیاه

همچویوسف به سرتخت برآیی ازچاه

باادب باش که سرمایه ی خوبان ادب است

شعر در مورد ادبیات

آیه آیه همه  جا سوره ی قرآب ادب است

گرتو خواهی که دلت دردوجهان شادشود

هه کس از سخنت خرم و دل شاد  شود

خاطرت یک سره از رنج و غم آزاد شود

شعر در مورد ادبیات فارسی

باادب باش که سرمشق جوانان ادب است

آیه آیه همه جا  سوره ی قرآب ادب است

بی ادب میشود از فیض الهی  محروم

خویش رامیکندازجهل و شقاوت معدوم

شعر در مورد ادبیات ایران

از احادیث و روایات به ما شد  معلوم

شرف و منزلت مرد سخندان ادب است

آیه آیه همه جاسوره ی قرآن ادب است

گشت ازعلم وادب،مذهب اسلام ، عیان

شعر در مورد ادب و تربیت

شرح این مسئله امروز نگنجد به بیان

«خوش بودگرمحک تجربه آیدبه میان »

محک خالص کافر ز مسلمان ادب است

آیه آیه همه جاسوره ی قرآن ادب است

شعر در مورد ادبیات بومی شیراز

بی‌ادب محروم گشت از لطف رب

بی‌ادب تنها نه خود را داشت بد

بلکه آتش در همه آفاق زد

شعر در مورد آفریده های خدا

سه‌شنبه 21 فروردین 1397 ساعت 02:52

شعر در مورد آفریده های خدا

شعر در مورد آفریده های خداوند ,شعر در باره افریده های خدا,شعر در مورد آفریده های خدا,شعر درباره آفریده های خدا,شعر درباره ی آفریده های خدا,شعر درباره افریده های خدا,شعردرباره ی افریده های خدا,شعر افریده های خدا,شعر در باره افریده های خدا,شعر درباره آفریده های خدا,شعر در مورد آفریده های خدا,شعر درباره ی آفریده های خدا,شعر در مورد آفریده های خداوند,شعر درباره افریده های خدا,شعردرباره ی افریده های خدا

شعر در مورد آفریده های خدا

در این مطلب سعی کرده ایم حدود 100 شعر از اشعار زیبا را در مورد آفریده های خدا برای شما تهیه نماییم.برای دیدن این اشعار به ادامه مطلب مراجعه نمایید

به نام خداوند رنگین کمان

خداوند بخشنده ی مهربان

خداوند سنجاقک رنگ رنگ

خداوند پروانه های قشنگ

خدایی که آب و هوا آفرید

درخت و گل و سبزه را آفرید

خدایی که از بوی گل بهتر است

صمیمی تر از خنده ی مادر است

خدایا به ما مهربانی بده

دلی ساده و آسمانی بده

دلی صاف و بی کینه مانند آب

دلی روشن و گرم چون آفتاب

شعر در مورد آفریده های خداوند

مهربانتر از مادر مهربانتر از بابا

مهربانتر از آبی با تمام ماهیها

مهربانتر از گلها با دو بال پروانه

مهربانتر از ابری با گیاه،با دانه

مهربانتر از خورشید با گل و زمینی تو

تو خدا،خدا هستی مهربانترینی تو

شعر در باره افریده های خدا

آسمان آماده است

بال‌ها را باز کن

شادمان در هر نماز

تا خدا پرواز کن

حرف‌هایت را بزن

در نمازت با خدا

آن کریم مهربان

دوست می‌دارد تو را

صبح و ظهر و عصر و شب

خالقت را یاد کن

هر زمان با یاد او

قلب خود را شاد کن

شعر در مورد آفریده های خدا

رفتم کنار دریا , گفتم بگو خدا کیست

دریا به گوش من گفت , مثل خدا کسی نیست

او آفریدگار , کوه و درخت و دریاست

دانا و پاک وزیبا ,  بخشنده و تواناست

بابای بچه ها نیست , اما برای آنها

هم آفریده مادر , هم آفریده بابا

شعر درباره آفریده های خدا

من خدا را دیدم امروز

توی بارانی که بارید

روی گلبرگ گلی که

شادمانی کرد و خندید

من خدا را بو کشیدم

توی عطر پاک یک گل

من شنیدم نام او را

در صدای شاد بلبل

من خدا را می نویسم

توی قلبم شاد و خندان

او همیشه پیش ما هست

توی ابر و باد و باران

شعر درباره ی آفریده های خدا

و خدایی که در این نزدیکی است،

لای این شب بوها

پای آن کاج بلند

روی آگاهی آب

روی قانون گیاه…

شعر درباره افریده های خدا

خداوند بی نهایت است و لامکان و بی زمان

اما به قدر فهم تو کوچک می‌شود

و به قدر نیاز تو فرود می‌آید

و به قدر آرزوی تو گسترده می‌شود

و به قدر ایمان تو کارگشا می‌شود

یتیمان را پدر می‌شود و مادر

محتاجان برادری را برادر می‌شود

عقیمان را طفل می‌شود

ناامیدان را امید می‌شود

گمگشتگان را راه می‌شود

در تاریکی ماندگان را نور می‌شود

رزمندگان را شمشیر می‌شود

پیران را عصا می‌شود

محتاجان به عشق را عشق می‌شود

خداوند همه چیز می‌شود همه کس را

شعردرباره ی افریده های خدا

به مادر گفتم آخر این خدا کیست

که هم در خانه ما هست و هم نیست

تو گفتی مهربانتر از خدا نیست

دمی از بندگان خود جدا نیست

چرا هرگز نمی آید به خوابم

چرا هرگز نمی گوید جوابم

نماز صبحگاهت را شنیدم

تو را دیدم خدایت را ندیدم

به من آهسته مادر گفت : فرزند

خدا رادر دل خود جوی یک چند

خدا در بوی و رنگ گل نهان است

بهار و باغ و گل از او نشان است

خدا در پاکی و نیکیست فرزند

بود در روشناییها خداوند  

شعر افریده های خدا

تو به گوش ابر خواندی

که از آسمان ببارد

تو به آفتاب گفتی

به زمین قدم گذارد

تو به چشمه یاد دادی

زدل زمین بجوشد

به گیاه تشنه گفتی

که از آب آن بنوشد  

تو سپرده ای به شبنم

که به برگ گل نشیند

به خزان اجازه دا دی

که گل ازچمن بچیند

به هزار نقش زیبا

گل وسبزه راکشیدی

شب و روز و کوه و دریا

همه را تو آفریدی

شعر در باره افریده های خدا

هر چیز این دنیای زیبا

شعر خداوند بزرگ است  

شعری که هر مصراع و بیتش

مانند یک پند بزرگ است

شعر خدا را می توان خواند

در رعد و برق و برف و باران

در آسمان صاف و آبی

در آب پاک چشمه ساران

شعر درباره آفریده های خدا

شعر خدا را می توان خواند

در آب و خاک و باد و آتش

هنگام شب در چهره ماه

یا آفتاب گرم و دلکش

شعر خدا را می توان خواند

در شاخه و برگ درختان

در فصل گر ما و بهاران

در فصل پاییزو زمستان

شعر کتاب آفرینش

زیبا ترین شعر جهان است

شعری که خوش آهنگ وزیباست

شعری که موزون و روان است 

شعر در مورد آفریده های خدا

آب از چیه؟                           از باران

نان از چیه ؟                           از گندم

گندم کجاست؟                     تو صحرا

صحرا کجاست ؟                   تو روستا

کی می کاره ؟                       روستایی

کی می پزه ؟                          نانوایی

کی می خره ؟                         بابایم

کی خالقه ؟                            خدایم

شعر درباره ی آفریده های خدا

من از امواج دریا                              خدا خدا را می شناسم

زکوه ودشت صحرا                        خدا خدا را می شناسم

من از آگاهی مور                          خدا خدا را می شناسم

شگفتیهای زنبور                             خدا خدا را می شناسم

مــن شبهای زیبا                             خدا خدا را می شناسم

من از انجیر وزیتون                       خدا خدا را می شناسم

انار سرخ گلگون                          خدا خدا را می شناسم  

شعر در مورد آفریده های خداوند

کی به ما دو دست وگوش و پا داده                   خداداده خداداده

کی بـــه ما شکم داده ،غـــــذا داده                   خداداده خداداده

کی بــه مــا دو چشــم وابروها داده                   خداداده خداداده

کی به مـــا دهـــان ودنــدونها داده                   خداداده خداداده

کـــی بــــه ما مامان داده بـابـا داده                   خداداده خداداده

کی بــــــه مــا دوستی با خوبا داده                  خداداده خداداده 

کی به مــــا  دشــمنی با بــدا داده                   خداداده خداداده

کی بــه ما نمــــاز داده دعــــاداده                   خداداده خداداده

شعر درباره افریده های خدا

وقتی که باغ لخت و خالی

پیراهنی از گل به تن کرد

وقتی که باران بهاری

دشت و بیابان را چمن کرد

وقتی که نور گرم خورشید

بر خاک سرد و خفته تابید

وقتی که در صبح بهاری

از چشم گل، شبنم تراوید

وقتی که آب پاک چشمه

در باغ و صحرا گشت جاری

وقتی که خندیدند در باغ

گل‌های زیبای بهاری

دیدم ز تو صدها نشانه

در چهره‌ی ‌زیبای دنیا

دیدم تو را، هر لحظه هر جا

آه ای خداوند توانا

شعر در مورد آفریده های خدا

بیشتر بخوانید :

شعر در مورد چرخ گردون

شعر در مورد بهشت

شعر در مورد جدایی

شعر در مورد جاده

شعر در مورد چهره زیبا

( تعداد کل: 556 )
<<    1       2       3       4       5       ...       112    >>